ما را یاری کنید در تجسم جهان انسانی . . . . . Help us to imagine the humanity world  

  يكشنبه 14 شهريور 1389
 
 
   
منوي اصلي
صفحه اصلي
بیـوگرافی
تصاویر شخصی
لینـکستان
ایده های نو
تماس با ما
اخـبار
نگـره
مقـالات
گفتـگـو
مصـاحبه
مطـبوعات
سخنـرانی
خبرگزاری ها
در فضای وب
گالری تصاویر
جستجو
 
   
ورود اعضا





رمز عبورتان را فراموش كرده ايد؟
آمار بازدیدها

خبر خوان

 
     
 
صفحه اصلي

حلول علی
نوشته شده توسط نادربختیاری   
28 آذر 1388,ساعت 17:00:40
یک  بار دیگر العطشم شعله ور شده است

یک  بار دیگر العطشم شعله ور شده است

چشمانم از تراوش اندوه، تر شده است

یک بار دیگر آمده ام یاد او کنم

افلاک را  ز شیون خود زیرورو کنم

ای ذوالفقار در تف خون خفته، ای حسین

ای حیدر دوباره برآشفته، ای حسین

مظلومی از درون تو می خواندم به خویش

هل من معین خون تو می خواندم به خویش

من این من همیشه مسافر به سوی تو

من آن که مانده بر دل او آرزوی تو

ظهری غریب بود و به صحرا شدم خموش

باریده بود عشق، بر ادراک خاک دوش

از دور چند خیمه هویدا در التهاب

آن سوی تر، سواد سپاهی ست در سراب

نزدیکتر که آمدم ، آهم زبانه زد

آهی که چرخ خورد و مرا  تازیانه زد

دانستم آن که دیر، بسی دیر کرده ام

این بار نیز تکیه به تقدیر کرده ام

 دیدم که ذوالجناح چو کوه ایستاده است

آن سو زنی در اوج شکوه ایستاده است

دیدم زمان، زمان وداعی ست دیدنی

در چشم او از اشک سماعی ست دیدنی

دیدم که عشق، تیغ دودم برگرفته است

دیدم حسین هیبت حیدر گفته است

لال تحیر، آینه سان، شب نداشتم

می خواستم بتازم و مرکب نداشتم

می خواستم به خلسه ی خون آشنا شوم

هفتاد و سومین سر از تن جدا شوم

در آن میان حدوث و قدم مست عشق بود

آری لگام مرگ و ستم، دست عشق بود

وقتی که تاخت، تشنه به سوی معاد خون

برخاست از مهابت او گردباد خون

هر سو گریختند شغالان و روبهان

پنهان شدند در پس خود خیل گمرهان

آن دم امام در تف امن یجیب ماند

دم درکشید و اشهد خود را غریب خواند

در چارسوی عرصه خون راند و گریه کرد

بر هر شهید، فاتحه ای خواند و گریه کرد

آن گاه عرصه بر نفس او سپند شد

بانک فیا سیوف خذینی بلند شد

آشوفت لجه لجه ی خون مباح را

مهمیز کوفت، همینه ی ذوالجناح را

پیچید شور حیدر کرار در سرش

آتش گرفت نعره ی الله اکبرش

یک باره تاختند بر او تیغ های مرگ

آهن گداختند در او تیغ های مرگ

غافل که غربتش  ازلی بود در جهان

غافل که حلول علی بود در جهان

آن گونه کشتشان که رمق در تنش نماند

جز تیر و زخم بر بدن روشنش نماند

این لحظه آه لحظه ی مرگ دوباره بود

هر چند ظهر، وقت غروب ستاره بود

اسلام کفر، تن به مجوس و مجوسه زد

دیدم که تیغ، بر رگ خورشید بوسه زد

روحی بلند، همچو ملائک خروج کرد

روحی که بال و پر زد و قصد عروج کرد

آن روح در طواف، به گرد امام شد

و آن حج نا تمام بدین سان تمام شد

رو سوی خیمه ها  ز دل  دشت بی بهار

اسبی عنان گسیخته برگشت بی سوار

دیدم میان عرصه، در آن تیغ آفتاب

معجر فرو کشیده زنی همچو ماهتاب

بالا بلند، پرپر گل، برگ برگ عشق

همچون شبان کوفه، سیه پوش مرگ عشق

یک زن که سخت هیئت مردان مرد داشت

بعد از حسین، یک دل طوفان نورد داشت

چون دید، غرق خون، بدن چاک چاک شاه

افکند خویش را ته گودال قتلگاه

خورشید دیده ای که شود محو ماهتاب

مهتاب دیده ای که بپیچد بر آفتاب

در بطن خون و خاک، دو تنها تو دیده ای

در گودی مغاک دو دریا تو دیده ای

زن ها مگر که خاک به دامان نمی کنند

یا آن که موی خویش پریشان نمی کنند

پس از چه زینب آن همه ستوار مانده بود

در ملتقای تیغ علی وار مانده بود

از عشق و زخم ملغمه ی جان او چکید

دل پاره پاره از سر مژگان او چکید

آتش زدند خیمه به خیمه بهار را

تا بگسلند طاقت آن سوگوار را

غافل که غربتش ازلی بود در جهان

غافل که حلول علی بود در جهان

بس پشته ساختند ز پیر و جوان عشق

با اسب تاختند بر آن کشتگان عشق

دیگر نمی شد آن همه تن پاره را شناخت

یا گشت و شاه بیت غزل واره را شناخت

پیچیده شد جنازه گلهای بی نشان

در بوریای غربت بی انتهای شان

« ساقی حدیث سرو و گل و لاله می رود

وین بحث با ثلاثه ی غساله می رود»

دیدم بوریا ز پس کهنه پاره ها

خورشید را میان شکوه ستاره ها

این مرگ، مرگ عزت بدرو حنین نیست

این انتهای شور شگرف حسین نیست

وقتی سر مبارک او را برید مرگ

صد بار مرد و زنده شد و وارهید مرگ

او وارهید تا ببرد هدیه کوفه را

آن سر، سر بریده ی غرق شکوفه را

شب بود و من به مطبخ آن خانه آمدم

دیدم که نور می زند از دخمه ای برون

دل خسته ام کشاند به دنبال رد خون

خون در میان نور چه می کرد یا علی

خورشید در تنور چه می کرد یا علی

ای امتان کینه، چه دارید گفتنی

ای شام ای مدینه چه دارید گفتنی

ای ذوالفقار در تف خون خفته، ای حسین

ار حیدر دوباره برآشفته، ای حسین

اف بر چنان کسان که نکردند یاریت

آنان که بودنشان خبر از زخم کاریت

مختار هم اگر چه کشد انتقام تو

در ظهر مرگ تیغ کشد در نیام تو

مختار هم اگر چه کشید انتقام تو

زد سکه های شهرت خود را به نام تو

شکی ندارد آتش وسواس سروران

باور کنید کرسی لفافه پوش را

باور کنید  کوفه ی عزت فروش را

بانگ شراره گون تو پیچید در جهان

تا حشر بوی خون تو پیچید در جهان
 
قبل >
 
   

  Advertisement

   
 
پر بيننده ترین مطالب

 
آخرين مطلب منتشر شده

 
 
 

Powered By Joomla! And Translation By Joomfa Team     Designed & Supported by EDT Team